Sunday, January 16, 2005

يه روز كه با بچه ها داشتيم مي رفتيم مدرسه ، توي راه به يه گروه از دخترها برخورديم كه اونا هم داشتن مي رفتن مدرسه .ما چهار نفر بوديم و اونا هم كه از روبرو مي امدن چهار نفر بودن واسه همين ما پسرا به شوخي اونا رو بين خودمون ارث بخشي كرديم . سهم من از اون گروه يه دختر خوشگل سبزه بود كه قد نسبتأ كوتاهي داشت . با برخوردهاي مكررما با اون گروه دخترا كم كم عادت كرده بوديم به ضيد طرف خانومش مي گفتيم تا اينكه يه روز يكي از بچه ها گفت : ما كه بين خودمون با اونا دوستيم چرا واقعأ بهشون پيشنهاد نكنيم ؟ همه كه خوشمون امده بود قرار گذاشتيم امتحان كنيم و چون همون خوشتيپ و با حال بوديم و از اون طرف كلي از دخترا پا مي دادن اما هيچكدوم از ما اهل دختر بازي نبوديم واسه همين بچه ها اطمينان داشتن كه پيشنهادمون قبول ميشه.دردسرتون ندم كه پيشنهاد همه قبول شد جز من.بهانه فهيمه (اسم طرف من) اين بود كه من مي خوام درس بخونم و لي اگه يه پسر تو زندگي من وارد بشه ديگه نمي تونم درس بخونم واسه همين پشنهادمنو رد كرده بود .بابت اين كارش ازش خيلي شاكي شده بودم و يه دو سه روزي با بچه ها بيرون نرفتم . بچه ها كه فكر كرده بودن من بخاطرفهيمه دپرس شدم مي خواستن برن با هاش صحبت كنن تا پيشنهادمنو قبول كنه . اما من كه به چيزي جز انتقام فكر نمي كردم ازشون خواستم از دوستاشون واسه پارتي اخر هفته دعوت كنند و حتما فهيمه رو هم بيارن . اون بيچاره ها هم فكر كردن كه من مي خوام تو پارتي مخشو بزنم واسه همين قبول كردن .
خونه اي كه قرار بود كه پارتي توش برگذار بشه مال رفيق فابريك من بود كه مامانو باباش رفته بودن اروپا واسه ديدن اون يكي پسرشون و يه دو سه ماهي خالي و در اختيار ما بود. منم رفتم پيششو بهش گفتم اون اتاق ته باغ هنوز خاليه؟ اونم گفت: اره نكنه مي خواي بياي اجاره نشيني. منم ماجراي فهيمه رو براش توضيح دادم و گفتم هر وقت خواست بره دستشوئي بگو دستشوئي هاي داخل خرابه و بايد بره ته باغ و ازش بخواه كه اگه تنها مي ترسه همراهيش كني. بنده خدا دوستم هر چي التماس كرد تا بهش بگم مي خوام چي كار كنم نگفتم كه نگفتم .
بالاخره شب پارتي رسيد و مهمونا سرو كله شون پيدا شد .اول يه گروه از پسرا امدن بعد يه گروه از دخترا امدن .من همينطور منتظر بودم ببينم فهيمه هم مياد يا نه كه بالاخره امد . همه فكر مي كردن من الان مي رم پيشوازش اما من تحويلشم نگرفتم يه شيشه سون اب گذاشته بودم وسط شيشه هاي مشروب (چون من مشروب نمي خورم) . رفتم نوشابه رو باز كردم و دادم بالا و خيلي خشك با همشون دست دادم فقط فهيمه دست نداد نه با من نه با هيچ كس ديگه
يه نيم ساعتي از پارتي گذشت بچه ها كم كم مست شده بودن و داشتن به سرو كول هم بالا مي رفتن ،يكي لباي دوست پسرشو مي خورد ،يكي سينه هاي دوست دخترشو مي ماليد ، خلاصه ، يه بازار شامي شده بود كه بيا ببين و تنها نفري كه تنها نشسته بود فهيمه بود كه حتي مانتو و روسريشو در نياورده بود. منم از فرصت استفاده كردم يه پيك سنگين ودكا ريختم توي ليوان و در حاليكه خودمو به مستي زده بودم رفتم جلوشو و ليوانو بهش تعارف كردم . اونم كه جا خورده بود با خجالت گفت: من مشروب نمي خورم . منو ميگي انگار بهم فحش ناموسي داده باشن قات زدم كه يكي از دوستاش كه هنوز كاملا مست نشده بود گفت:ازش بگير كه اون الان نمي فهمه ممكنه كار دستت بده .فهيمه گفت:اخه من تا حالا نخوردم .دوستش گفت : يكدفعه عيبي نداره مستت نمي كنه فهيمه ليوانو از دستم گرفتو يهو سر كشيد كه يه دفعه حالت تهوع بهش دست داد .خواست بره سمت دستشوئي كه صاحب خونه پريد جلوشو طبق نقشه فرستادش ته باغ و منم پشت سرش راه افتادم .وقتي از دستشوئي در امد يهو تا منو ديد جا خورد اما به روي خودش نياورد و خواست از كنارم همينطوري رد بشه .منم دستمو گذاشتم رو شونش و تا خواست حرفي بزنه هلش دادم تو اتاق و خودمم رفتم توو درو پشت سرم بستم .فهيمه كه حسابي ترسيده بود و از ترس زبونش بند امده بود با لكنت گفت :مي خواي چي كار كني ؟ منم كه سرشار از حس انتقام بودم با خنده كفتم : اگه اذيت نكني زود تموم ميشه و خودمو انداختم روش . اول يك كم مقاومت كرد ولي بالاخره تسليم شد. منم اول رو سري و مانتوشو در اوردم و كم كم لختش كردم تا فقط شرت و كرست تنش بود .وقتي امدم كرستشو در بيارم نذاشت منم كه حسابي حشري شده بودم بزور كرستشو در اوردمو شروع كردم به خوردن سينه هاش ، واي كه چه خوشمزه بود. كم كم اونم حشري شد و وقتي مي خواستم ازش لب بگيرم انگاري از خدا مي خواست ،همچين لباي منو مي خورد كه خودم كف كردم . وقتي حسابي سينه ها و لبهاشو خوردم رفتم سراغ كس قشنگش و چون حسابي از كس ليسي بدم مياد با دست يك كم كسشو كه حالا حسابي خيس شده بود مالوندم . ديگه حسابي حشري شده بود ، منم از پشت برش گردوندمو سر كيرمو گذاشتم دم سوراخ كونش و اروم فشار دادم اما كونش خيلي تنگ بودو خيلي سخت تو ميرفت .يك كم كه تو بردم دادش در امد و مدام مي گفت:خيلي درد داره ، درش بيار ولي من مي خواستم همشو بكنم تو كون خوشگلش واسه همين چهار دستو پاش كردم و كيرمو دم سوراخش تنظيم كردم بعد پاهامو پشت پاهاش قفل كردم ، با دودستمم سينه هاشو گرفتم و يه دفعه و با يك فشار كيرمو فشار دادم تو كه گريه اش در امد و همطور كه گريه مي كرد مي گفت: داره كونم پاره مي شه ،درش بيار ديگه اما من كه تازه حشري شده بودم مي خواستم بقيه كيرمو بكنم توش واسه همين گفتم:يك كم خودتو شل بگيرتا درش بيارم اما همين كه خودشو شل كرد تا ته كردم تو كه از درد زيرم بيهوش شد منم كه ارضا شده بودم ابمو ريختم تو كونش و كيرمو در اوردم .كونش يك كم خوني شده بود . وقتي لبا سامو تنم كردم كم كم داشت به هوش مي امد منم ولش كردمو امدم تو پارتي. ده دقيقه بعد اونم امد اما يك كم مي لنگيد و از اون روز به بعدم اونو نه توي پارتي ها ديدم نه تنها توي خيابون

Tuesday, January 04, 2005

ماجراي الهام و ارمين دفعه اول
الهام با خانوادشون چند خونه پائين تر از خونه ما زندگي مي كنند . من هر وقت مي خواستم برم مدرسه تو راه مي ديدمش اما چون محلمون خيلي شلوغ و پلوغه فرصتي دست نمي داد تا برم باهاش صحبت كنم واسه همين بي خيالش شده بودم كه يه روز تو خونه تنها بودم و داشتم چند تا شو جديد رايت مي كردم كه يهو صداي زنگ بلند شد .منم با بيحوصلگي رفتم درو باز كردم كه يهو ديدم الهام دم در وايستاده ، من كه سريع خودمو كنترل كرده بودم خيلي سرد ازش پرسيدم : بفرمائيد. اونم با خجالت پرسيد :مامانتون هستند . منم با همون حالت سرد بهش گفتم :نه .اونم خداحافظي كرد و رفت .منم درو بستم و امدم تو كه يدفعه فهميدم چه اشتباهي كردم ، مي تونستم راحت بيارمش تو خونه و خيلي راحت اين شانس رو از دست دادم .با خودم گفتم ميدونم دفعه بعد چي كار كنم بعدم با اعصاب خوردي رفتم پاي كامپيوتر و يدونه فيلم سوپر گذاشتم كه دوباره صداي زنگ بلند شد منم با بيحالي رفتم دم در كه ديدم الهام و مامانش دم درند .تا امدم خودم رو جمع و جور كنم مامان الهام پرسيد : اقا ارمين مامانتون خونند منم گفتم :نه متا سفانه . و تو دلم داشتم به بخت خودم لعنت مي فرستادم كه مامان الهلم گفت : الهام پس فردا امتحان شيمي داره اما خيلي مشكل داره الانم امديم كه اگه ممكنه يك كمي تو درس شيمي كمكش كنين ؟ منم از خدا خواسته گفتم : اتفاقا منم همون روز امتحان شيمي دارم و مباحث درسيمون به هم نزديكه ، خوشحال مي شم كمكشون كنم . و بعد تعارفشون كردم داخل .
بعد واسه اينكه سر مامانش رو گرم كنمو الهامو ببرم تو اتاقم يدونه از سي دي هاي جديدي كه از بچه ها گرفته بودم رو براش گذاشتمو الهلمو دعوت كردم تو اتاق . مي خواستم درو ببندم كه ديدم خيلي سه مي شه اما خوشبختانه ميز من جائي بود كه مامانش ديد نداشت . خلاصه درس شروع شد و منم در حين ديد زدن هيكل الهام به سئوالاتش جواب مي دادم .يه نيم ساعتي كه گذشت ديدم مامان الهام امد تو اتاق و از شانس خوبم همون وقت من چشمامو از سينه هاي الهام برداشته بودمو داشتم توي كتاب دنبال جواب يه سئوال مي گشتم كه گفت :ارمين جان نمي دوني مامانت كي مياد ؟ منم كه مي دونستم مامانم حداقل تا دو، سه ساعت ديگه پيداش نمي شه از ترس اينكه مامان الهام حوصلش سر رفته باشه و بخواد كه با الهام برن گفتم :ديگه بايد پيداشون بشه . مامان الهامم يه نگاهي به ساعت انداختو گفت: من ميرم تا سر محل يك كمي خريد كنم و روشو به الهام كردو گفت:تو هم وقتي سوالاتت تموم شد برو خونه .منو ميگي، انگار دنيا رو بهم داده باشن واسه اينكه سه نشه گفتم :الانا مامانم ميان. اما مثل اينكه حوصله مامان الهام حسابي سر رفته بود كه حاضر نشد وايسته وبالاخره رفت. حالا من مونده بودمو الهام اما نمي دونستم از كجا شروع كنم واسه همين رفتم و واسش يه شربت درست كردمو بردم توي اتاق كه متوجه شدم داره درو ديوارو ديد مي زنه . تا ديد من امدم سريع سرشو انداخت پائين . منم كه يه فكر خوب به سرم زده بود گفتم: شما گرمتون نيست ؟ ببخشيد كه كولر اتاق من خراب شده و گرنه روشن مي كردم . اونم با همون سر پائين جواب داد :نه هوا خوبه .اما بعد از چند دقيقه مثل اينكه حسابي گرمش شده بود چون كلي عرق كرده بود منم كه ديدم الان بهترين موقع واسه اجراي نقشمه بلند شدم و در حين خارج شدن از اتاق گفتم:اگه گرمتونه مانتونو در بيارين،ما تو خونمون نا محرم نداريم و از اتاق خارج شدم و وقتي برگشتم اصلا فكر نمي كردم همچين صحنه اي رو ببينم . الهام با يه تيشرت تنگ و شلوار كشي تنگ نشسته بود پشت ميز منو داشت يه تمرينو حل مي كرد ، اما هنوز روسريشو در نياورده بود .منم كه با ديدن سينه هاي توپ الهام كه از زير كرستو تيشرتش هم باحاليش معلوم بودحسابي شق كرده بودم واسه اينكه بتونم بيشتر كس و كونشو ديد بزنم گفتم: خسته نشدي؟ بهتر نيست يك كمي استراحت كنيم؟ اونم ز خدا خواسته گفت: چرا ، خيلي سخته . منم گفتم: اتفاقا ُ من چندتا شو جديد روي سيستمم دارم اگه مي خواي بيا تا واست بزارم. وقتي كه الهام بلند شد تا بياد پشت سيستم بشسنه من از جام تكون نخوردم و اون مجبور شد تا واسه رد شدن از جلوي من خودشو بمن بكشه اما به روي خودشم نياورد و رفت پشت سيستم نشست.منم دوباره اينبار به بهانه اوردن شو دستمو يك كم به سينه هاي تپلش ماليدم كه اينبار خودش رو يك كم عقب كشيد . دو سه تا شو كه نگاه كرديم ديدم فرصت داره از دست داره ميره واسه همين يه دفعه دستمو گذاشتم روي شونش .تا اينكارو كردم انگار منتظر همچين حركتي بود چون سرشو بالا اوردو يه چشمك خوشگل بهم زد .منو ميگي انگار برق 220 بهم وصل شده بود ، اصلا دستو پامو گم كرده بودم كه خودش به دادم رسيد،پا شدو يه بوس ازلبام گرفت . منم كه به خودم امده بودم چون ديگه خيلي فرصت نداشتم سريع دست به كار شدم .اول يه فيلم سوپر توپ گذاشتم بعدشم لباسامو در اوردم. در همين حين اونم لباساشو در اورده بودو منتظر بود.منم كه واقعيتش هنوز تجربه سكس با دخترو نداشتم فقط چندتا لب ازش گرفتمو سينه هاشو خوردم ،بعدشم چون نميزاشت از عقب بكنم مجبور شدم با لاپائي خودمو ارضا كنم اونم مثل اينكه رضا شده بود چون بعدش پا شد رفت خونشون اما بعد از اون چند دفعه ديگه هم با هم حال كرديم